Skip Ribbon Commands
Skip to main content
سایت دانشنامه ایران زمین

حافظ (ميان 720 تا 730ـ791 / 792ق /؟م) شاعر.

خواجه شمس‌الدين محمد شيرازي متخلص به حافظ، مشهور به خواجه حافظ و ملقب به لسان‌الغيب، از نوابغ ادب ايران و بزرگترين شاعر غزلسراي اين سرزمين است. تنها مأخذ معتبري كه از روزگار حافظ بر جاي مانده، مقدمه‌اي است كه دوست و همدرس و جامع ديوانش، محمد گلندام نوشته است.1 پدرش كمال‌الدين يا بهاءالدين محمد كه بعضي او را از مردم كوپاي اصفهان و برخي ديگر از اهالي تويسركان دانسته‌اند، در زمان اتابكان فارس رهسپار شيراز شد و در آنجا از راه تجارت به امرار معاش پرداخت.2 شمس‌الدين محمد كه سومين پسر خانواده بود، در شيراز چشم به جهان گشود. در كودكي پدرش را از دست داد و مادرش نگهداري و تربيت او را به يكي از اهالي محل سپرد.3 به سن رشد كه رسيد، مربي خود را ترك گفت.4 مدتي در يك نانوايي به خميرگيري پرداخت. در آن زمان، اوقات فراغتش را در مكتب‌خانه‌اي نزديك نانوايي گذراند. در مكتب خانه بيشتر سوره‌هاي قرآن را حفظ كرد و چندين بار گلستان٭ سعدي٭ را دوره كرد. سپس به سرودن شعر روي آورد. در نُه سالگي حافظ قرآن شد و به روايتي از آن هنگام با تخلص حافظ در ميان مردم شهرت يافت.5 پس از آن تحولي در زندگي او پديد آمد و به جرگة طالبان علم پيوست.6 او از محضر برخي از علما و ادباي آن روزگار شيراز چون قوام‌الدين عبدالله شيرازي مشهور به ابن‌الفقيه نجم (د 772ق / 1370م)، علامه مير سيد شريف جرجاني (د 816ق / 1413م) و قاضي عضدالدين عبدالرحمان ايجي (د 765ق / 1363م) كسب فيض كرد.7 در مجالس اين بزرگان به مطالعة برخي از كتب مشهور در علوم شرعي پرداخت.8 حافظ با صوفيه روابط نزديكي نداشت و رياكاري و خودنمايي آنان را با روحية خود سازگار نديد، ليكن افكار و تعاليم آنان را دلپذير يافت.9 از اين رو، عبدالرحمان جامي٭ از آشناترين كسان به احوال حافظ باور دارد كه سخنان او با مشرب طايفة صوفيه چنان موافق است كه گويي در اين زمينه رقيب ديگري را برنمي‌تابد.10 حافظ افزون به علوم شرعي و ادب فارسي، در زبان و ادب عربي نيز تبحّر يافت و چنان كه از اشعارش برمي‌آيد، بر نجوم و موسيقي نيز وقوف يافت.11 همچنين از سروده‌هاي فردوسي،٭ ‌‌نظامي،٭ سعدي، ‌خواجوي كرماني،٭ كمال خجندي و ديگر شاعران مشهور بهره برد.12 از اشعار شاعران عرب چون ‌متنبي، ابوفراس و ‌ابوالعلاء‌معرّي هم بهره گرفت.13 حافظ در 17 سالگي با دختري چهارده ساله به نام دردانه پيوند زناشويي بست و از او صاحب دو فرزند شد كه هر دو آن‌ها در كودكي مردند. حافظ كمي پس از مرگ عزيزانش به يزد رفت. در آنجا با بي مهري حاكم شهر مواجه شد و سرانجام با همت خواجه جلال الدين تورانشاه، وزير شاه شجاع مظفري (حك 760ـ 786ق / 1358ـ 1384م)، كه حافظ او را «آصف دوران » ناميده است، به زادگاهش شيراز بازگشت.14 در شيراز به دختري كه او را شاخ نبات مي‌ناميد، دل بست و با او ازدواج كرد.15 به روايتي ديگر، حافظ به دلايلي چند از جمله فقر، ‌از ابراز عشق خود به معشوق خودداري ورزيد و در بقعة باباكوهي ـ تپه‌اي در شمال شيراز ـ پناه گرفت و مدت چهل شب به عبادت پرداخت. در شب چهلم در مكاشفه‌اي توفيق زيارت اميرالمؤمنين علي (ع) را در رويا يافت و پس از ديدن اين روياي ربّاني از كوه پايين آمد. پس از آن، آوازة حافظ و اشعارش به تركستان، هند، عراق و آذربايجان رسيد.16 حافظ در ميان امرا و بزرگان عهد خود چند تن را مدح گفته يا به معاشرت و درك محضرشان اشاره كرده است. از ميان آنان مي‌توان شاه ابواسحاق، ‌شاه شجاع پسر امير مبارزالدين محمد مظفري (حك 718ـ 765ق / 1318ـ 1363م) و شاه منصور مظفري (حك 790- 795ق / 1388ـ 1392م) را نام برد. وي در عين حال، با پادشاهان ايلكاني / جلايريان كه در بغداد حكومت داشتند، در ارتباط بود و از آن ميان سلطان احمد بن شيخ اويس (حك 784- 813ق / 1382- 1410م) را ستوده است.17 او در مدح سلاطين آن زمان هندوستان نظير سلطان غياث‌الدين (و 775ق / 1373م)، محمودشاه دكني، تهمتن بن تورانشاه سلطان هرمز و نيز امير تيمور گوركاني (حك 771ـ 818ق / 1396ـ 1415م) اشعاري سرود.18 از ميان رجال شيراز هم از الطاف حاجي قوام‌الدين محمد صاحب عيار (د 755ق/ 1354م) و جلال‌الدين تورانشاه وزراي شاه شجاع، ‌قوام‌الدين حسن تمغاجي (د 754ق / 1353م) وزير شاه ابواسحاق و برهان‌الدين فتح‌الله وزير امير مبارزالدين بهره برد و در سروده‌هايش از آنان ياد كرد.19 حافظ با همة بي‌نيازي و بلند نظري، با بزرگان و محتشمان عهد همنشيني داشت.20 داستان مشهور ملاقات شاعر با اميرتيمور هم احتمالاً در روزهاي پاياني حيات او روي داده است و كمي پس از آن بود كه پير ژنده پوش در فقر و نداري جان سپرد.21 آرامگاه او در يكي از باغ‌هاي شيراز قرار دارد كه به حافظيه معروف است. گويند ابوالقاسم بابر، پادشاه تيموري هند (حك 854- 862 ق / 1450- 1457م) هنگامي كه در 856ق / 1452م به شيراز آمد، دستور ساختن مقبرة‌حافظ را صادر كرد. كريم خان پادشاه سلسلة زنديه (حك ؟ ـ ‌1193ق / ؟ 1779 م) نيز بعدها به سبب ارادتي كه به شاعر داشت، به مرمت آرامگاه وي اهتمام ورزيد.22 حافظ در شعر بيش از همه به خواجوي كرماني و بعد به سعدي توجه داشت.23 بهترين غزليات يا ابيات مولوي،٭ كمال خجندي، ‌سعدي، همام،٭ اوحدي،٭ خواجو و نظاير آنان را مورد استقبال و جواب گويي قرار داده است.24 به جز آنان، رودكي،٭ ‌فردوسي،٭ ‌نظامي، معزي،٭ انوري،٭ كمال‌الدين اسماعيل،٭ ‌اثيرالدين اخسيكتي و ناصر بخاري هم در شعر او تأثير گذاشته‌اند.25 با اين حال، شعر حافظ به سبب ابداعات و ابتكاراتش بر ديگران برتري دارد. شعر حافظ مملو از صنايع است، ‌اگرچه به ندرت تصنّع در آنها جلوه گر مي‌شود.26 او از صنعت شعري در ايجاد تسلسل مفاهيم و تداعي معاني بهره مي‌گيرد.27 حافظ با ايجاد اعتدال و موزونيت ميان معاني دقيق و الفاظ و تعبيرات و صنايع ادبي، ‌لطف و زيبايي شعر را به مرز اعجاز رسانده است.28 در شعر او كوشش براي رسيدن به مرحلة موسيقي يا نزديك شدن بدان در دو وجه ديده مي‌شود: نخست، در انتخاب و تركيب واژه‌ها و هماهنگي اوزان و اصوات، يا به تعبيري به سبب موسيقي دروني و بيروني شعر، دوم به واسطة تأثيري كه موسيقي شعر حافظ در ايجاد معاني و خيالات و برانگيختن عواطف دارند.29 نحوة انتخاب كلمات، شيوة تلفيق جملات و زيبايي و ايهام بسياري از تشبيهات حالتي به اشعار حافظ بخشيده است كه بيشتر مردم بي‌آن‌كه مراد گوينده و مفهوم واقعي شعر را درك كنند، بر وفق مراد و خواستة خود به تأويل و تفسير عبارات آن مي‌پردازند.30 حافظ شاعر غزل است و شهرت او مرهون غزل‌هاي اوست.31 از او ديوان كليات شامل پنج قصيده، ‌غزليات، ‌مثنوي كوتاهي مشهور به آهوي وحشي، ‌ساقي نامه، مقطعات و رباعيات به يادگار مانده است.32 همان گونه كه پيش تر بدان اشاره شد، جامع ديوان حافظ محمد گلندام است كه پس از وفات شاعر به اين كار همت گماشت. گمان مي‌رود كه يكي از اسرار عدم تدوين اين ديوان در زمان حيات حافظ، سختگيري او نسبت به شعرش بوده است، زيرا كه او خود منتقد شعرش بود و پس از سرودن هر غزل علي رغم تلاشي كه براي اصلاح آن به كار مي‌بست، آن را ازجمع غزل‌هاي ديگرش خارج مي‌كرد.33 با اين همه، ديوان او در شش سدة‌گذشته بيش از سروده‌هاي شاعران ديگر رونويس شده و در بيشتر كتابخانه‌هاي جهان يك يا چند نسخة دست‌نويس از ديوان او موجود است. پس از ورود صنعت چاپ به مشرق زمين و ايران، هيچ كتاب فارسي به اندازة ديوان حافظ چاپ و انتشار نيافت.34 افراد بسياري بر اين ديوان شروحي نوشته اند، از جمله سروري (د 969ق / 1561م)، سودي (د حـ 1000ق / 1591ق) و شمعي (د حـ 1000ق) كه همگي از شاعران ترك عثماني بودند.35 ترجمه‌هاي بسياري هم از ديوان حافظ به زبان‌هاي گوناگون دنيا صورت پذيرفته است. همچنين تعداد بسياري از نويسندگان ايراني و خارجي در احوال و اشعار حافظ آثاري به چاپ رسانيده‌اند. حافظ در ميان مردم اقصي نقاط دنيا خوش درخشيد، اما مردم هيچ سرزميني در كثرت علاقه به وي به پاي مردم شبه قاره نمي‌رسند. آنچه به شعر حافظ ارزش مي‌بخشد، در قدرت تأويل آن از ذهن ما و نه در تأويل ذهن آگاه ما از شعر او نهفته است.36 قرن‌هاست كه فارسي زبانان با ديوان حافظ فال مي‌زنند و او را پيش از فال زدن «كاشف هر راز» مي‌خوانند و سوگند مي‌دهند كه راز زندگي و سرنوشت آنان را بنماياند و اين كاري است كه با هيچ كتاب ديگري جز قرآن نمي‌كنند. تا كنون او را به دو گونه شناخته‌اند: يا از ديدگاه زهد قرون وسطايي كه او را از مرتبة‌ شاعري به مرتبة قديسي مي‌كشاند و ديگر از ديدگاه اجتماعي مدرن كه او را چون موجود اجتماعي روزگار خويش درگير با مسائل روزگار دانسته‌اند.37 كلام آخر آن‌كه حافظ نه پارساي شريعتمدار سر به راه، نه صوفي كامل و نه عارف واصل است. او يك طريقت نيمه ابداعي به نام «رندي» دارد كه به واقع مقامي شگرف است.38

 

مآخذ:

  1. صفا، ذبيح الله. تاريخ ادبيات در ايران. تهران : ابن سينا، چ 2، 1355، ج 3، ب 2، ص 1064.
  2. معين، محمد. حافظ شيرين سخن. ‌به كوشش ‌مهدخت معين، تهران: صداي معاصر، چ 3، 1375، ص 107 ـ 108.
  3. نامني، ‌محمود و عطاءالله پرويز روشن. فرهنگ ِنابِ حافظ. تهران: ناژين ـ ايدون، چ 1، 1378، ص 17.
  4. صفا، ذبيح الله. همان. ص 1068.
  5. نامني، محمود و عطاءالله پرويز روشن. همان. ص 21.
  6. صفا، ‌ذبيح الله. همان. ص 1066.
  7. انجوي شيرازي، ابوالقاسم. ديوان خواجه حافظ شيرازي. ‌تهران: علمي، چ 2، 1346، ص 83.
  8. براون، ادوارد. تاريخ ادبي ايران (3)، از سعدي تا جامي. ترجمة علي اصغر حكمت، ‌تهران: بي نا، 1327، ص 299.
  9. زرين كوب، عبدالحسين. با كاروان حلّه. تهران: علمي، چ 10، 1376، ص 278.
  10. جامي، نورالدين عبدالرحمان. نفحات الانس. ‌با مقدمه تصحيح و تعليقات محمود عابدي، تهران: انتشارات اطلاعات، چ 3، 1375، ص 612.
  11. معين، ‌محمد. همان. ص 127، 128، 129 (به اختصار).
  12. خطيب رهبر، خليل. ديوان غزليات حافظ شيرازي. تهران: صفي عليشاه، چ 1، 1363، ص 29 و 30 (مقدمه).
  13. زرين كوب، ‌عبدالحسين. همان. ص 279.
  14. نامني، ‌محمود. همان. ص 22ـ 29 (به اختصار).
  15. صفا، ذبيح الله، همان. ص 1071.
  16. نامني، محمود. همان. ص 34ـ 35.
  17. صفا، ذبيح الله. همان. ص 1068.
  18. براون، ادوارد. همان. ص 381، 382، 383 (به اختصار).
  19. صفا، ذبيح الله. همان. ص 1069.
  20. زرين كوب، ‌عبدالحسين. همان. ص 279.
  21. صفا، ذبيح الله. همان. ص 1081.
  22. خطيب رهبر، خليل. همان. ‌ص30 (مقدمة مصحح).
  23. نياز كرماني، سعيد. حافظ شناسي. تهران: پاژنگ، چ 2، 1366، ج 1، ص 35.
  24. صفا، ذبيح الله. همان. ص 1072 ـ 1073.
  25. نياز كرماني، سعيد. همان. ص 36.
  26. زرين كوب، عبدالحسين. همان جا.
  27. اسلامي ندوشن، محمدعلي. تأملي در حافظ. تهران: يزدان، چ 1، 1382، ص 40.
  28. غني، قاسم. بحث در آثار و افكار و احوال حافظ. تهران: زوّار، چ 2، 1340، ب 1، ص 144.
  29. نوري، حسن. يك قصه بيش نيست. ‌تهران: علمي، چ 1، 1368، ص 16.
  30. رجايي، احمدعلي. فرهنگ اشعار حافظ. تهران: زوّار، 1340 (تاريخ مقدمه)، ص 4 (مقدمه).
  31. زرين كوب، عبدالحسين. همان. ص 280.
  32. صفا، ذبيح الله. همان، ص 1081ـ1082.
  33. خطيب رهبر، خليل. همان، ص30 (مقدمة مصحح).
  34. رياحي، ‌محمدامين. گلگشت در شعر و انديشة حافظ، تهران: علمي، چ 1، 1368، ص 12.
  35. برون، ادوارد. همان، ص 398.
  36. پورنامداريان، ‌تقي. گمشدة لب دريا. تهران: سخن، چ 1، 1382، ص7 (مقدمه).
  37. آشوري، داريوش. هستي شناسي حافظ. تهران: نشر مركز، چ 1، 1377، ص 4، 6.
  38. خرمشاهي، بهاءالدين. حافظ نامه. تهران: شركت انتشارات علمي و فرهنگي، چ 12، 1380، بخش اول، ص11 (مقدمه).

    و نيز نگ:
    جعفري لنگرودي، محمدجعفر. شخصيت معنوي حافظ. تهران: كانون معرفت، 1334؛ بادكوبه‌اي‌هزاوه‌اي، مصطفي. زندگي حافظ. تهران: شركت توسعة كتابخانه‌هاي ايران، 1372؛ اسلامي ندوشن، محمدعلي. ماجراي پايان‌ناپذير حافظ. تهران: يزدان، 1374؛ شفيعي‌كدكني، محمدرضا. حافظ شيرازي، تحقيق در احوال و اشعار حافظ. تهران: بي‌نا، 1335؛ زرين‌كوب، عبدالحسين. از كوچة رندان، دربارة زندگي و انديشة حافظ. تهران: اميركبير، 1369؛ شاملو، احمد. حافظ شيراز به روايت شاملو. تهران: مرواريد، 1373.
ابوالقاسم رادفر