Skip Ribbon Commands
Skip to main content
سایت دانشنامه ایران زمین

حق، در لغت به معني راست و درست است. در اصطلاح علوم عقلي، حق، نقيض باطل به معني ناچيز و تباه و امري كه فساد آن آشكارا معلوم1 و در بنياد خود نادرست و ناسودمند است2 حق و باطل، صفت وجود (در معني فلسفي و عرفاني آن)؛ صفت شناخت؛ صفت حكم يا قضيه، و صفت و فعل و قول واقع مي‌شوند و از ديدگاه وجودشناسي فلسفي و عرفاني، از ديدگاه شناخت شناسانه يا معرفت شناسانه، از ديدگاه منطقي و از ديدگاه عملي يا اخلاقي مورد بحث قرار مي‌گيرند:

1) از ديدگاه وجودشناختي: شامل تفسير وجودشناختي فلسفي و عرفاني:

الف) تفسير فلسفي: بر طبق اين ديدگاه، حق، امري وجودي و باطل، امري عدمي است و به تعبير ديگر حق، صفت وجود و باطل، صفت عدم است. از آن‌جا كه فلاسفه وجود را به عيني (واقعي) و ذهني؛ ثابت و متغير و قديم و حادث طبقه‌بندي مي‌كنند، حق، صفت وجود عيني، ثابت و قديم است و باطل، صفت وجود ذهني، متغيّر و حادث كه هر سه به گونه‌اي مستقل نيستند و جنبة عدمي دارند.3

ب) تفسير عرفاني: بر طبق نظريه‌هاي عرفاني مبتني بر وحدت وجود، وجود حقيقي اصيل همانا وجود مطلق (= حق واجب‌الوجود= حق‌تعالي) است و هر چه جز خداست، يعني ماسوي‌الله، پرتو و ساية آن وجود مطلق يگانه يا طفيلي حق است و در قياس با وجود حق، شايستة آن نيستند كه وجود ناميده شوند، يعني ذاتاً معدوم‌اند و به همين سبب، عرفا جز حق، ديگر چيزها را باطل مي‌شمارند و تصريح مي‌كنند كه «الا كُّل شيء ماخلا اللهِ باطلٌ: يعني بدان هر چه جز خداست باطل است»4، يعني ماسوي‌الله، وجودي وابسته و نسبي دارند و در ذات خود چيزي نيستند و سخن خداي تعالي مبني بر اين‌كه «كُّل شي هالكٌ الّا وَجْهَهُ: هر چيز جز وجود خدا نيست و نابود و باطل است»5 همين است.6

2) از ديدگاه معرفت شناختي: بر طبق تفسير معرفت شناسانه يا شناخت شناسانه، حق و باطل، صفت «فكر» و  صفت «اعتقاد» هستند و مي‌توان از حق يا باطل بودن فكر و اعتقاد سخن گفت:

الف) صفت فكر: حق (= حقيقت) مطابقت فكر است با واقع، يعني اگر فكر با واقع مطابقت داشته باشد آن‌ را حق مي‌شمارند و اگر مطابقت نداشته باشد آن را به صفت باطل (= خطا) موصوف مي‌سازند. في المثل اگر فكر كنيم اكنون هوا روشن است و چنين باشد فكر ما حق و اگر چنين نباشد فكر ما باطل (= خطا) است.

ب) صفت اعتقاد: چون چيزي را بشناسيم ممكن است نسبت بدان يقين پيدا كنيم و بدان معتقد شويم. در چنين وضعي اگر واقعيت را با اعتقاد خود بسنجيم يا واقعيت با اعتقاد ما مطابق است، يا مطابق نيست. در صورت نخست، اعتقاد ما حق است و در صورت دوم، باطل.7

3) از ديدگاه منطق: بر طبق اين ديدگاه، حق و باطل، صفت قضيه است. بدين معنا كه اگر قضيه را ـ كه نتيجة صدور حكم است ـ با واقع (= واقعيت) بسنجيم، چنانچه واقع با آن مطابقت كند حكم را حق مي‌شماريم و اگر مطابقت نكند حكم را باطل به شمار مي‌آوريم.8

4) از ديدگاه عملي: اگر عمل را بر فعل و قول (= كردار و گفتار) اطلاق كنيم مي‌توانيم از حق يا باطل بودن فعل و قول سخن بگوييم. حق و باطل بودن فعل و قول از دو ديدگاه و با دو مبنا تفسير مي‌شود: الف) ديدگاه ديني (شرعي)، كه بر طبق آن حق، قول و فعلي است كه با موازين شرع پسنديده به شمار مي‌آيد و باطل، قول و فعلي است با موازين شرع ناپسند محسوب مي‌شود؛9

ب) ديدگاه فلسفي ـ كلامي، كه بر طبق آن فعل حق، فعلي است كه به غايت خود برسد و از اثري و سودي به بار آيد و فعل باطل، فعلي است كه به غايت خود نرسد و از آن اثر و سودي به بار نيايد، مثل فعل عبث. قول حق، سخني است صادق يعني سخني است كه با واقع مطابقت دارد و قول باطل، سخني است كاذب، يعني سخني است كه با واقع مطابق نيست. همچنين از سخن سودمند به حق و از سخن ناسودمند به باطل تعبير كرده‌اند.10

باطل ← حق

خطا ← حق

 

مآخذ:

  1. شيخ‌طوسي، الرسائل‌العشره. ص84.
  2. جرجاني، تعريفات.
  3. فخررازي و نصيرالدين طوسي. شرحي الاشارات. 1/192؛ ملكشاهي، ترجمه و شرح اشارات و تنبيهات. 252- 253، 517؛ قاضي صاعد، الحدود و الحقايق. چاپ شده در يادنامة شيخ طوسي، 2/221؛ ... اقطاب‌ قطبيه. ص171.
  4. لاهيجي، مفاتيح الاعجاز في شرح گلش‌راز. (تهران، چاپ زوار)، 50؛ سمعاني، روح الارواح. 438؛ غزالي، المقصد الاسني. 60- 61.
  5. سوره القصص. 88.
  6. فخررازي. لوامع البيّنات. 290.
  7. همو، همان. 289- 290؛ تهانوي، كشاف اصطلاحات الفنون. 1/329.
  8. ملاعبدالله. حاشيه بر منطق تفتازاني. 10؛ خوانساري، فرهنگ اصطلاحات منطقي. مدخل «باطل» و «حق».
  9. سيدمرتضي، الحدود و الحقايق. چاپ شده در يادنامة شيخ طوسي. 2/145؛ قاضي عبدالرسول احمد نگري، دستورالعلما. 1/229.
  10. غزالي، المقصد الاسني. 61؛ فيض، مولي‌محسن، علم‌اليقين. 1/153؛ جميل صليبا، المعجم‌ الفلسفي. مدخل «باطل».
    نيز شرح مبسوط حق و باطل را نك: دادبه، اصغر. «باطل»، دايرة المعارف تشيع. 1380ش، ج 3/44-46.
اصغر دادبه