Skip Ribbon Commands
Skip to main content
سایت دانشنامه ایران زمین

شاهنامه و شاهنامه‌نويسي

شاهنامه به معناي عام به كتاب‌هاي منثور يا منظومي اطلاق مي‌شود كه در شرح تاريخ و داستان‌هاي ملي ايران نوشته شده باشند.1 كهن‌ترين منبعي كه از تاريخ شاهان ايران ياد كرده، عهد عتيق كتاب استر است كه تواريخ ايّام را براي سرگرمي خشايارشا مي‌خواندند و رويداد‌ها را نيز در آن مي‌نوشتند. از كتاب تواريخ ايام يا رويدادهاي دورة هخامنشيان آگاهي چنداني جز سنگ نبشته‌هاي شاهان اين خاندان در دست نيست. در عهد ساسانيان بهرام بن مردانشاه موبد شهر شاپور فارس كتابي را به نام خداي نامه به زبان پهلوي معرفي مي‌كند. اين كتاب در دورة اسلامي با عنوان سيرالملوك به عربي ترجمه شد كه مهم‌ترين آن ترجمة ابن مقفع* بود.2 روايات و داستان‌هاي شفاهي، آثار مكتوب و كتاب‌هاي تاريخي تازة عربي كه برانگيزانندة حسّ مفاخرة ايرانيان بود، آنان را به تدوين تواريخ مدوّن و كاملي به تقليد از خداي نامه (خوتاي نامگ = شاه نامه) دورة ساساني و سيرالملوك‌هاي عهد اسلامي برانگيخت و بر آن داشت تا كتاب‌هاي بزرگي در شرح داستان‌ها و تاريخ ايران به فارسي به نام شاهنامه و يا به اسامي پهلوانان بزرگ ايران مانند گرشاسب نامه و فرامرزنامه و نظير آنها پديد آورند.3 به هر روي شاهنامه‌هاي منثور يا منظوم هيچگاه از اسطوره و حماسه بر كنار نبوده‌اند، حتي مي‌توان گفت رويدادهاي تاريخي شاهنامه‌ها نيز روايتي حماسي دارند. داستان پهلوانان و شاهان به صورت يك رشته آثار حماسي در روايت‌هاي شفاهي سينه به سينه نقل مي‌شده است. اشاره بدين راويان چون آزاد سرو، ماخ، ‌بهرام، ‌شادان برزين و شاهوي بيش از همه در شاهنامة فردوسي* ديده مي‌شود.4 در برخي از كتاب‌هاي كهن عربي و فارسي چون غُرر اخبار ملوك الفرس از ثعالبي، ترجمة بلعمي*، مجملالتواريخ، تاريخ سيستان*، ‌قابوس نامه*، مقدمة شاهنامة قديم و آثار الباقيه از ابوريحان بيروني، ‌سخن از شاهنامه‌هايي به نثر فارسي رفته است و مراد از اين شاهنامه‌ها، ‌كتبي است كه به تقليد خداينامه‌ها، ‌سيرالملوك ابن مقفّع و ديگران به نگارش درآمده‌اند.5 از لحاظ قدمت زماني، نخستين شاهنامة منثور نوشتة ابوالمؤيد بلخي، ‌اديب نامور ايراني معاصر سامانيان در آغاز سدة 4ق است. از اين اثر در كتاب‌هايي مانند تاريخ بلعمي* (352ق / 963م) و تاريخ طبرستان* (ح 613ق / 1216م) از ابن اسفنديار به كرّات ياد شده است. اثر منثور حماسي ديگري را به نام اخبار گرشاسب به ابوالمؤيد نسبت داده‌اند كه نام آن چندين بار در تاريخ سيستان آمده است.6 شاهنامه منثور ديگري كه پيش از دقيقي و فردوسي بوده و اين دو شاعر آن را با تصرفاتي چند به نظم درآورده‌اند، ‌شاهنامه‌اي است كه در 346ق /  956م به فرمان ابومنصور محمد بن عبدالرزّاق طوسي (دح 350ق / 961م)، سپهسالار خراسان و زير نظر وزير او، ابومنصور معمّري گروهي از فضلاي زردشتي و فضلاي پهلوي دان ايراني تدوين كرده بودند.7 اصل اين اثر كه به شاهنامة ابومنصوري شهرت دارد، ظاهراً به سبب رواج فوق‌العادة شاهنامة فردوسي از بين رفته و تنها قسمتي از مقدمة آن هنوز باقي است. مطالب اين شاهنامه مبتني بر مجموعه‌اي از روايات خداي نامه و كتب ديگري مانند اياتكار زريران، كارنامة اردشير بابكان، داستان بهرام چوبين و رواياتي مربوط به اواخر عهد ساساني است.8 شاهنامة ديگر از ابوعلي محمد بن احمد بلخي (نيمه دوم سدة 4ق) شاعر بوده كه در آثارالباقيه به آن اشاره شده است. در تأليف اين شاهنامه كه معتبر و مستند به اسناد مهم زمان است، شاعر از منابع بسياري از جمله سيرالملوك ابن مقفّع، و سيرالملوك‌هاي ديگر و تاريخي متعلق به بهرام هروي مجوسي استفاده شده و اساساً مبتني و مستند بر روايات مكتوب بوده است. بجز شاهنامه‌ها چندين داستان منثور قهرماني نيز در دورة ساماني وجود داشت كه حماسه‌سرايان از برخي آنها استفاده كرده و بقيه از ميان رفته‌اند. اخبار رستم از آزاد سرو، اخبار بهمن، كتاب گرشاسب يا گرشاسبنامه، اخبار نريمان، اخبار سام و اخبار كيقباد از آن جمله‌اند.9

بر اساس شاهنامه‌هاي منثور ياد شده، ‌شاهنامه‌هاي منظوم پاي به عرصه نهادند. مسعودي مروزي نخستين شاعري است كه روايت‌هاي حماسي ايران را به نظم درآورد. شاهنامة او در حدود 300ق / 913م سروده شده و جز چند بيت از آن در دست نيست. ثعالبي در غُرراخبار ملوكالفرس و مقدسي در البدء و التاريخ از اين منظومه ياد كرده‌اند.10 ديگر گشتاسبنامة ابومنصور محمد بن احمد دقيقي بلخي (د پس از 365ق / 976م) شاعر عهد ساماني است كه سرودن آن را در آغاز سلطنت نوح بن منصور (حك 365-387ق / 976-997م) و به امر او آغاز كرد، وليكن با قتل او ناتمام ماند. هزار بيت از آن را كه مربوط به داستان گشتاسب و جنگ‌هاي مذهبي وي با ارجاسب است، فردوسي با كامل كردن پيش و پس آن در شاهنامة خود آورد.11 بزرگ‌ترين منظومة‌تاريخي و حماسي ايران، شاهنامة فردوسي است كه حكيم ابوالقاسم فردوسي* (د 411 يا 416ق / 1020 يا 1025م) آن را در تاريخ داستاني و باستاني ايران از ابتداي پيدايش انسان تا يورش عرب و شكست ساسانيان سرود.12 مهمترين منظومه در اين نوع پس از شاهنامة فردوسي، گرشاسب نامة حكيم ابونصر علي بن احمد اسدي طوسي*، شاعر و حماسه سراي بزرگ سدة 5ق است. او منظومة خود را از روي شاهنامة‌ منثور گرشاسب اثر ابوالمؤيد بلخي پديد آورد. گرشاسب نامه از هفت تا ده هزار بيت در بحر متقارب مثمن مقصور يا محذوف دارد و در 458ق / 1066م به پايان رسيده است.13 از شاهنامه‌هاي منظوم ديگر، بهمن نامه از ايرانشاه بن ابي‌الخير، فرامرزنامه و كوشنامه را كه گويا اثر حكيم ايرانشاه باشد مي‌توان نام برد. در مجمل التواريخ و القصص از اين سه منظومه ياد شده است. جز آنها بايد به بانوگشسب نامه، برزونامه منسوب به عطايي رازي، شهريار نامه از مختاري غزنوي (د 544ق / 1148م)، آذربرزين نامه، بيژن نامه سرودة عطايي رازي، سوسن نامه، داستان كك كوهزاد، داستان شبرنگ، ‌داستان جمشيد، ‌جهانگيرنامه و سام نامه اشاره كرد.14 اين شاهنامه‌ها تا سدة 8ق سروده شده‌اند و در اصطلاح به آنها «شاهنامه‌هاي اسطوره‌اي» مي‌گويند. اما به شاهنامه‌هايي چون اسكندرنامه، ‌شاهنشاه نامة پاييزي و تبريزي (سدة 7 و 8ق)، ‌ظفرنامه (سدة 8ق) و جز آنها عنوان «تاريخي» داده‌اند. آخرين اين شاهنامه‌ها، شهنشاه نامه صبا سرودة فتحعلي خان صبا (د 1238ق / 1823م) شاعر دورة قاجار است. آثار بسياري به سبك رزمي دربارة جنگ‌هاي شاهان سلسله‌هاي پيش از قاجار و دورة قاجار با نام شهنامه، فتحنامه، قيصري نامه و... در دست است كه بسياري از آنها هنوز چاپ نشده‌اند و به صورت خطّي باقي مانده‌اند.15

 

شاهنامه در شبه قارة هند و پاكستان

پيش از اين گمان بر اين بود كه شاهنامة فردوسي در سرزمين‌هايي كه زبان فارسي در آنجا نفوذ دارد، به ويژه شبه قارة هند و پاكستان، نفوذ چنداني نداشته و شاعران و نويسندگان اين سرزمين‌ها به شاهنامه بي توجه بوده‌اند، اما پس از جستارهايي كوتاه تأثير مهم كتاب جاودان حكيم توس در مردم و ادبيات شبه قارة هند و پاكستان آشكار شد.16 نگاهي زودگذر به نفوذ فردوسي و شاهنامه در سند نشان مي‌دهد كه مردم دلير و جنگاور دلبسته به تاريخ اين ديار، شاهنامه را مشعل راه خود مي‌پنداشتند و از آن در اشعار و روايات و سخنان خود الهام مي‌گرفتند.17 در شهر تته، لاله آسا رام ساته، ‌شاعر فارسي گوي، ‌اكثر اشعار شاهنامه و اسكندرنامه را از بر داشته است. در همين شهر، دانشمند ديگري به نام ملا ابوالبقا، گلستان سعدي را به بحر متقارب مثمن مقصور كه همان بحر شاهنامه است، ‌برگردانده بود.18 در 999ق / 1591م ابوالفضل علامي وزير اكبر پادشاه گوركاني (حك 963-1014ق / 1556-1605م) در نامه‌اي به خان خانان عبدالرحيم كه براي رهايي سند از دست ترخانيان در 999ق / 1591م به آنجا لشكر كشيده بود، مطالعة شاهنامه را در ايام جنگ سفارش مي‌كند.19 مير فتح علي، از فرمانروايان تالپور كه سلطنت سند را با جنگ از خاندان كلهورا گرفت، كارنامة خود را با كارنامة قهرمانان شاهنامه برابر مي‌خواند و در ديار خود شاهنامه خواني را روشنايي و رواج داد. شاعران سند نيز به تقليد از فردوسي چند مثنوي سروده‌اند كه در آن ميان مي‌توان نامة نغز (1155ق / 1742م) از باغ علي خايف، حملة حسيني (1163ق / 1750م) اثر محسن تتوي (د 1163ق)، نادرنامه يا شاهنامة‌نادري (1172ق / 1758م)، ‌منظومه حماسي حملة حيدري از ميرزا محمد رفيع خان باذل (د 1123ق / 1711م) و پادشاه نامه ملا عبدالحميد لاهوري (د 1065ق / 1655م) در نثر فارسي را نام برد.20 از ترجمه‌هاي شاهنامه به زبان اردو نيز مي‌توان به داستان خسروان عجم (1225ق / 1810م) از مول چند منشي، ترجمة ميرزا مهدي علي خان مقبول در 1276ق / 1859م و ترجمة سيد باقر حسين (دهلي، 1322ق / 1904م) اشاره كرد.21

 

مآخذ:

  1. خانلري(كيا)، زهرا. فرهنگ ادبيات فارسي. تهران: بنياد فرهنگ ايران، 1348، ص 290.
  2. دايرةالمعارف تشيّع. به كوشش احمد صدر حاج سيد جوادي، ‌كامران فاني و بهاءالدين خرمشاهي، ‌تهران: نشر شهيد سعيد محبّي، ‌1381، ‌ج 9، ص 510.  
  3. صفا، ذبيح‌الله. حماسه سرايي در ايران. تهران: اميركبير، چ 3، 1352، ص 94 و 95.
  4. دايرةالمعارف تشيّع. همانجا.
  5. معين، محمد. فرهنگ فارسي. تهران: اميركبير، ‌بي تا، ج 5، ص 881ـ882.
  6. رزمجو، حسين. قلمرو ادبيات حماسي ايران. تهران: پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، ‌1381، ‌ج 1، ص 79.
  7. اقبال آشتياني، ‌عباس. تاريخ مختصر ادبيات ايران. به كوشش ميرهاشم محدّث، تهران: نشر هما، چ 1، 1376، ص 188 و 189.
  8. مصاحب، ‌غلامحسين. دايرةالمعارف فارسي. ج 2، ص 1445.
  9. صفا، ذبيح‌الله. تاريخ ادبيات در ايران. تهران: فردوسي، ‌چ 2، 1363، ج 1، ص 612-617.
  10. خانلري (كيا). همان. ص 291 و 464.
  11. صفا. حماسهسرايي در ايران. همان، ص 163 و 164.
  12. دانشنامة ادب فارسي (1)، ‌آسياي مركزي. به كوشش حسن انوشه، تهران: مؤسسه فرهنگي و انتشاراتي دانشنامه، 1375، ‌ص 523.
  13. صفا. تاريخ ادبيات در ايران. تهران: ابن سينا، ‌چ 1، 1336، ج 2، ص 363 و 407.
  14. همو. حماسهسرايي در ايران. ص 289ـ340.
  15. دايرةالمعارف تشيّع. همان، ‌ص 511.
  16. تميم‌داري، احمد. «مقلدان شاهنامه در شبه قارة هند»، نامة ‌فرهنگ. ‌س 2 (1370 ـ 1371)، ‌ش 1 و 2، ص 131.
  17. راشدي، حسام‌الدين. «نفوذ فردوسي و شاهنامه در سند»، دانش، فصلنامة رايزني جمهوري اسلامي ايران در اسلامآباد. ‌ش 11 (پاييز 1366)، ص 56ـ 57.
  18. قانع تتوي، ميرعلي شير. مقالات الشعرا. با مقدمة حسام‌الدين راشدي، كراچي: 1957م، ص 78.
  19. همو، تحفة الكرام. به كوشش حسام‌الدين راشدي، حيدر آباد سند: سندي ادبي بورد، ج 3، ب 1، ص 296.
  20. راشدي. همان. ص 58، 61، 65 و 68.
  21. تميم‌داري. همان. ص 132، 134 و 136.
ابوالقاسم رادفر