بازگشت به فهرست مقالات ن
نشانهشناسي . نشانهشناسي علمي است كه به بررسي انواع نشانهها ، عوامل حاضر در فرايند توليد و مبادله و تعبير آنها، و نيز قواعد حاكم بر نشانهها ميپردازد؛ و سرشت و چگونگي ارتباط و معنا را در پديدهها و نظامهاي نشانهاي گوناگون مطالعه ميكند. نشانه، پديدهاي ملموس و قابل مشاهده است كه بهواسطه رابطهاي كه با يك پديده غايب دارد، جانشين آن ميشود و بر آن دلالت ميكند.نشانه، ضرورتآ بايد نمود مادي داشته باشد تا بتواند بهوسيله يكي از حواس انسان دريافت شود. اما چيزي كه نشانه جانشين آن ميشود و بر آن دلالت ميكند ميتواند مادي يا ذهني، واقعي، يا خيالي، و طبيعي يا مصنوعي باشد. در اين چارچوب ميتوان گفت آنچه در يك بافت نشانه است، خود در بافت ديگر ميتواند مدلول يك نشانه ديگر باشد. در عين حال هر پديده ميتواند در بافتهاي متفاوت، نقشهاي نشانهاي متفاوتي ايفا كند. به مجموعهاي از نشانهها و قواعد حاكم بر روابط ميان آنها كه يك نظام را ميسازند، رمزگان گفته ميشود و در چارچوب همين نظام است كه نشانهها تعريف ميشوند و ارزش و معنا پيدا ميكنند. در چارچوب همين نظام و بر پايه قواعد و روابط موجود در آن نشانهها با يكديگر تركيب ميشوند و يك پياميا متن را ميسازند (4: 3832).
نشانهشناسي با بررسي نشانهها در ساختهاي گوناگون زندگي اجتماعي بشر ميكوشد به سه پرسش بنيادين پاسخ گويد: نخست اينكه، دنياي پيرامون ما، با توجه به اينكه ما بهواسطه نشانهها به درك و فهم آن نائل ميشويم، بهعنوان يك محيط انساني چگونه ساخته شده است؛ دوم آنكه، اين دنيا چگونه به كمك نظامهاي نشانهاي گوناگون رمزگذاري و رمزگشايي ميشود و، در نتيجه، چگونه به يك قلمرو فرهنگي بدل ميگردد، قلمرويي كه از فرهنگها و خرده فرهنگهاي گوناگون و شبكههاي نشانهاي خاص پيچيده و پرشماري تشكيل شده؛ و سوم اينكه، ما چگونه از رهگذر نشانهها ارتباط برقرار ميكنيم و دست به كنش ميزنيم تا اين قلمرو را به جهان فرهنگي جمعي و مشتركي بدل كنيم (4: 3821).
حوزه نشانهشناسي چنان وسيع و اهداف و روشهاي آن به قدري متنوع است كه به سختي ميتوان آن را رشتهاي واحد فرض كرد و شايد بهتر باشد نشانهشناسي را رويكردي روششناختي يا حوزهاي ميان رشتهاي بدانيم كه با رهيافتهاي گوناگون به بررسي موضوعات مختلفي ميپردازد؛ موضوعاتي كه طيف بسيار وسيعي از پديدهها از جمله متون ادبي، آثار سينمايي، اسطورهها، تحقيقات جنايي، ارتباطات انساني و جانوري، علوم و فنون، و بررسيهاي پزشكي را در برميگيرند.
پيشينه پژوهشهاي نشانهشناختي به دنياي باستان بازميگردد. در نوشتههاي فلسفي، منطقي، دستوري، پزشكي، و معرفتشناختي يونان باستان و نيز تأملات چينيها، هنديها، و مسلمانان ميتوان اشارات بسياري به سرشت و نقش نشانهها و دلالتهاي آنها يافت. اين آثار را اگرچه نميتوان به معناي دقيق و امروزين كلمه آثاري نشانهشناختي خواند، اما بيشك نقش برجستهاي در تاريخ تفكرات نشانهشناختي و پيريزي دانش نشانهشناسي داشتهاند. از جمله كساني كه پيش از آغاز نشانهشناسي بهعنوان يك رشته علمي و يك حوزه مستقل انديشه بشري، آرايي را مطرح كردهاند، ميتوان از افلاطون، ارسطو، فيلسوفان رواقي، قديس آگوستين، و جان لاك نام برد. آراي افلاطون در >كراتيلوس<درباره رابطه طبيعي يا وضعي ميان واژه و معناي آن، ونظريات ارسطو در منطق، ريطوريقا (بلاغت)، و بوطيقا (فنّ شعر) را شايد بتوان نخستين نمودِ تأملات نشانهشناختي دانست؛ رواقيون با صورتبندي و تدوين منطق گزارهها، نظامهاي نشانهشناختي پيشرفتهاي پي ريختند. قديس آگوستين آموزه نشانهشناختي خود را از طريق تلفيق انديشههاي پيشين درباره نشانه و تفكرات زمان خود طراحي كرد و بهشدت بر فلسفه زبان دوران متأخر سدههاي ميانه تأثير گذاشت. اما واژه "سميوتيك" را نخستين بار جان لاك در اثر خود بهنام >رسالهاي در باب فهم بشري< (1690) بهكار برد. وي سميوتيك را در كنار فيزيك و اخلاق، جنبهاي از علم ميانگاشت كه به ارتباط ميان مفاهيم و نشانهها ميپردازد و در واقع از نظر او نشانهشناسي معادل منطق بود (3: 109-110).
اما، بهرغم تاريخ غني تفكرات نشانهشناختي، نشانهشناسي معاصر اساسآ بر پايه انديشههاي دو متفكر يعني فردينان دوسوسور زبانشناس سوئيسي، و چارلز سندرس پيرس فيلسوف و منطقي امريكايي، استوار شده است. در آغاز اين سده، هر يك از اين دو انديشمند به طور مستقل و جداگانه درباره نشانهها و نقش و كاركردشان نظريههايي تدوين و عرضه كردند و سنگ بناي چيزي را گذاردند كه امروزه "نشانهشناسي" خوانده ميشود.
سوسور، كه او را بنيانگذار زبانشناسي نوين ميشناسند، در كتاب >درسهايي در زبانشناسي عمومي< (1916)، كه مجموعهاي از درس گفتارهاي اوست كه پس از مرگش به چاپ رسيد، نويد شكلگيري علم نويني را ميدهد: "ميتوان علمي را تصور كرد كه به بررسي زندگي نشانهها در دلِ زندگي اجتماعي ميپردازد. اين علم ميتواند بخشي از روانشناسي اجتماعي و به تبع آن بخشي از روانشناسي عمومي باشد و من آن را نشانهشناسي مينامم... نشانهشناسي به ما ميآموزد كه نشانهها از چه تشكيل شدهاند و چه قوانيني بر آنها حاكماند. از آن جا كه اين علم هنوز بهوجود نيامده نميتوان گفت چه خواهد بود، اما حق حيات دارد و پيشاپيش جايگاه آن مشخص است" (6: 33). انديشهها و عقايد سوسور در باب زبان و نشانه زباني بر زنجيره به هم پيوستهاي از دوگانيها (مانند زبان / گفتار، دال / مدلول و همنشيني / جانشيني) استوار است كه رويهمرفته، تصويري منسجم و نظاممند از نشانه زباني بهدست ميدهند. وي نخست از تمايز ميان زبان و گفتار سخن ميگويد. از نظر او، زبان نظامي است انتزاعي، خودسامان، و منسجم كه خصلتهاي اجتماعي و فرافردي دارد، حال آنكه گفتار، بازتابهاي عملي، فردي، و متنوعِ زبان در كلامِ گويندگانِ متفاوت است. سوسور با تشبيه زبان به قواعد بازي شطرنج و گفتار به هر يك از بازيهاي عملا انجام شده آن، اين تمايز را روشن ميكند و معتقد است كه زبانشناسي تنها بايد به بررسي زبان بپردازد (6: 30ـ32). از نظر سوسور زبان مجموعهاي از عناصر جدا و مستقل نيست، بلكه نظامي است متشكل از عناصري كه با يكديگر روابط متقابل دارند؛ عناصري كه در چارچوب اين روابط و بهواسطه جايگاهي كه در كل نظام دارند، تعريف ميشوند. در اين راستا، هيچ عنصري فينفسه واجد ارزش و معنا نيست، بلكه تنها بهواسطه تقابل با ديگر عناصر موجود در نظام زبان ارزش و معنا پيدا ميكند (6: 159-162). مثلا نشانه زباني "شور" در تقابل با نشانههاي ديگر مانند "نور"، "كور"، "دور"، و "تور" معنادار ميشود.
بهزعم سوسور، نشانه زباني گوهري دوگاني دارد كه يك سوي آن دال يا تصويرِ آوايي واژه است و سوي ديگر آن مدلول يا تصوير ذهني و مفهومي آن. هيچ يك از اين دو به تنهايي نشانه نيستند بلكه رابطه ساختاري متقابل و همبسته آنها كه دلالت خوانده ميشود، نشانه را بهوجود ميآورد؛ رابطهاي كه اساسآ دلبخواهي و قراردادي است و نه طبيعي، ضروري، و انگيخته . براي مثال نشانه "درخت" رابطهاي است ميان /deraxt/ يا تصوير آوايي آن و تصوير ذهني يا مفهومي كه از شنيدن آن در ذهن تداعي ميشود. اين رابطه بر اساس قراردادهاي تاريخي و فرهنگي استوار شده است و به همين دليل در زبانها و فرهنگهاي گوناگون "درخت" بهنامهاي متفاوتي خوانده ميشود. چنانكه به فرانسوي آن را "arbre"و به انگليسي "tree"مينامند (6: 100-102). رابطه ميان نشانهها نيز رابطهاي دوگاني است و شامل روابط همنشيني و جانشيني ميشود. رابطه همنشيني مبتني است بر رابطه ميان نشانههاي حاضر در يك زنجيره زباني مانند جمله. اما رابطه جانشيني مبتني است بر رابطه يك نشانه زباني حاضر در زنجيره كلام و ديگر نشانههاي زبانيِ غايب اما مشابه كه ميتوانند در يك بافت معين جانشين آن شوند. براي مثال در جمله "مادر كتاب ميخواند"، رابطه ميان "مادر"، "كتاب" و "ميخواند" رابطهاي همنشيني است و رابطه ميان "مادر" و واژههايي همچون "پدر"، "خواهر"، "زن" و "برادر" كه ميتوانند بهجاي آن قرار گيرند رابطهاي جانشيني است. به بيان ديگر، رابطه همنشيني رابطه مجاورت عناصر حاضر در كلام است و رابطه جانشيني رابطه مشابهت ميان عنصر حاضر و عناصر غايب كلام (6: 170-175). به اين ترتيب، نشانهشناسي سوسوري با تأكيد بر ويژگي دلبخواهي بودن نشانهها، و ارزش و نقش تمايزدهنده نشانهها در درون نظام زبان، و نيز رابطه همنشيني و جانشيني نشانهها عملا شالوده "نشانهشناسي آينده" را پيريزي كرد.
نشانهشناسي پيرس سمت و سويي متفاوت با نشانهشناسي سوسور دارد. پيرس در چارچوب انديشههاي منطقي و فلسفي خود به نشانه ميرسد. در نتيجه، نشانهشناسي او با منطق و جهانشناسياش يكي ميشود و از اين منظر، نشانه همه چيز را در برميگيرد و همه ساحتهاي واقعيت و هستي انساني جايگاه كنش نشانهاي ميگردد (3: 4).
پيرس، برخلاف سوسور نه به خود نشانه، بلكه به فرايند توليد و تفسير نشانهها يا نشانهپردازي توجه دارد و آن را در كانون نظريه نشانهشناختي خود قرار ميدهد. نشانهپردازي مستلزم سه عنصر نشانه، مصداق، و تعبير است. فرايند نشانهپردازي نشانهها را با مصاديق پيوند ميدهند. در اين فرايند، نشانه "چيزي است كه به جهتي و بهعنواني، در نظر كسي، بهجاي چيزي مينشيند" (2: 5).
در نتيجه، مشاهده ميكنيم كه نظريه نشانهشناختي پيرس مبتني بر كنش و روابط سهگاني عناصر است و نميتوان آن را به رابطه دوگاني موردنظر سوسور تقليل داد.
علاوه بر اين، فرايند نشانهپردازي، فرايندي بالقوه بيپايان است؛ زيرا تعبير يا انديشه تعبيركننده، خود، يك نشانه است و به نوبه خود ميتواند در كنار مصداق و تعبيري ديگر در رابطه سهگاني ديگري قرار گيرد و كنش نشانهايِ ديگري را ترتيب دهد (4: 3830). مثلا اگر گمشدهاي در جنگل ستوني از دود ببيند، ممكن است زنجيرهاي از دلالتها در ذهنش شكل گيرد. در اينجا دود ميتواند نشانهاي باشد كه به سبب رابطهاي كه با مصداق آتش دارد، تعبير وجود آتش را در ذهن فرد گمشده موجب ميشود. به همين ترتيب، تصور وجود آتش، خود،نشانهاي ميشود كه تعبير آن براي او، حضور فرد يا افرادي است كه در آن محل آتش افروختهاند؛ و باز در گام سوم، تصور حضور يك يا چند فرد، خود ميتواند نشانهاي باشد كه تعبير آن پيدا شدن راه نجات است. به اين ترتيب، نشانهپردازي، بالقوه ميتواند تا بينهايت ادامه پيدا كند.
پيرس، همچنين نظام بسيار پيچيدهاي از سهگانيها تدوين ميكند، كه مبتني است بر انواع روابطي كه نشانه، مصداق، و تعبير با يكديگر برقرار ميكنند. در ميان اين سهگانيها، سهگانيِ شمايل ، نمايه ، و نماد، شناختهشدهتر از بقيه است و در آثار بعدي نشانهشناختي نيز بيشترين تأثير را گذاشته است. اين سهگاني برپايه رابطه ميان نشانه و مصداق بنا شده است. در اين چارچوب، شمايل، نشانهاي است كه رابطه آن با مصداقش برپايه شباهت است، مانند يك نقاشي تكچهره يا يك نام آوا . نمايه، نشانهاي است كه رابطهاي مادي يا علّي با مصداقش دارد، مثل دود كه نشانه آتش است، تب نشانه بيماري است و مانند ضميرهاي اشاره در حوزه نشانههاي زباني. واپسين عنصر اين سهگاني نماد است كه بر اساس قرارداد يا قاعده به مصداقش مربوط ميشود و در واقع، منطبق است با نشانه سوسوري. بيشتر كلمات زبان، نمونه بارز نشانههاي نمادين هستند. نكته مهمي كه پيرس در مورد اين سهگاني تأكيد ميكند، اين است كه هيچ نشانهاي يكسره نميتواند شمايلي، نمايهاي، يا نمادين باشد و در واقع، هر نشانه تركيبي از هر سه اينهاست كه در هر مورد، يكي بر دو تاي ديگر چيرگي دارد. به طور خلاصه بايد گفت كه نظام نشانهپردازي بيپايان و سهگاني شمايل، نمايه، و نماد مهمترين رهاورد پيرس براي نشانهشناسي سده بيستم است. اينك برپايه انديشههاي اين دو تن ميتوان گفت كه ديگر نشانهشناسي بهعنوان علم نشانهها زاده شده است: "در پس منطق ]نشانهشناسي پيرس[ و زبانشناسي ]نشانهشناسي سوسور[ بنيان ديگري وجود دارد كه همانا نشانه در مقام نشانه است و بدون آن هيچگونه بازنمايي يا ارتباطي، به هيچ شكلي ممكن نيست... بهاين ترتيب نشانهشناسي به علمي پايه با اهميتي محوري" بدل ميشود (2:3).
پس از سوسور و پيرس، و بهرغم پيشبيني سوسور مبني بر اين كه "قوانيني كه نشانهشناسي كشف ميكند قوانيني هستند كه ميتوان آنها را در حوزه زبانشناسي نيز بهكار بست" (33:6)، نشانهشناسي عمدتآ از دو طريق به حركت خود ادامه داد: از سويي، بسياري از اصول و قواعدي كه در چارچوب زبانشناسي شناخته شد، فقط مختص زبان نبود و در مورد هر نظام نشانهاي ديگر هم صدق ميكرد و، در نتيجه، به بخشي ازنشانهشناسي بدل شد؛ و از سوي ديگر، زبانشناسان براي آنكه قلمرو و موضوع مطالعات خود را تعيين كنند كوشيدند تا ويژگيهاي تمايزدهنده رمزگانهاي غيرزباني از رمزگانهاي زباني را مشخص سازند و با اين كار عملا نوعي سنخشناسينشانهشناختي را پيريزي كردند. به اين ترتيب مشاهده ميكنيم كه نشانهشناسي عمدتآ از طريق زبانشناسي رشد و تحول يافته است. به همين دليل و نيز بهدليل همهگيري نگره ساختارگرايي كه آن نيز وامِ بسيار به سوسور و زبانشناسي جديد دارد، در بخش عمدهاي از سده بيستم، بهويژه در نيمه نخست آن، پژوهشهاي نشانهشناختي تحتتأثير بيچون و چراي سوسور بود. اما از دهه هفتاد آن سده به اينسو، رفتهرفته آراي پيرس رواج يافت بهطوري كه بخش بزرگي از نشانهشناسي معاصر متأثر از اوست.
در اين دوران، نشانهشناسان در برابر دو پرسش بنيادين قرار گرفتند: يكي اينكه نظامهاي نشانهاي از چه عناصري تشكيل شدهاند؟ و ديگر اينكه گستره و قلمرو اين رشته علمي تا كجاست؟ پاسخ بهاين دو پرسش عملا منجر به پيدايش دو ديدگاه نظري متفاوت در چارچوب نشانهشناسي شد كه از آنها با عناوين نشانهشناسي ارتباط و نشانهشناسي دلالت ياد ميشود (5: 11-15).
از ديد نشانهشناسي ارتباط، موضوع نشانهشناسي، عناصر و پديدههايي است كه مشخصآ به قصد ارتباط و در چارچوب يك ارتباط توليد و دريافت شدهاند. به اين اعتبار، ارتباطات انساني و به تبع آن زبان در مركز توجه اين رهيافت نشانهشناختي مينشيند و محدوده و قلمرو آن را تشكيل ميدهد؛ هرچند كه در حاشيه آن، نشانهشناسيِ ارتباط جانوري نيز مورد توجه قرار ميگيرد.
يكي از مهمترين و تأثيرگذارترين چهرهها در چارچوب نشانهشناسي ارتباط، رومن ياكوبسن است. او نشانهشناسي را علم مطالعه ارتباط اعم از ارتباطات كلامي و غيركلامي تعريف ميكند و زبانشناسي را بخش كانوني آن ميانگارد كه صرفآ به ارتباط كلامي ميپردازد. كار اساسي ياكوبسن در اين زمينه ارائه يك الگوي ارتباطي است كه اساسآ به زبان ميپردازد، اما به هرگونه ارتباط انساني تعميمپذير است. او در يك ارتباط كلامي بهوجود شش عنصر فرستنده ، گيرنده ، زمينه يا بافت، تماس ، رمزگان، و پيام قائل است. بسته به اينكه كدام يك از اين عناصر نقش برجستهتري در ارتباط ايفا كنند و ارتباط به كدام يك از آنها معطوف شود، يك نقش كلامي برجسته ميشود و، در نتيجه، زبان بهطور خاص و ارتباط انساني بهطور عام ميتواند به ترتيب، شش نقش عاطفي ، انگيزشي ، ارجاعي ، همسخنانه ، فرازباني ، يا ادبي پيدا كند. ياكوبسن براين باور است كه هيچ ارتباطي نميتواند تنها به يكي از اين نقشها منحصر باشد و معمولا در هر كنش ارتباطي هر شش نقش وجود دارند، با اين تفاوت كه يكي يا برخي از آنها اهميت و برجستگي بيشتري نسبت به بقيه دارند (2: 15-155). بهطور مثال در ادبيات كه كنش ارتباطي اساسآ معطوف به خودِ پيام است، نقش ادبي برجستهتر ميشود و، به همين ترتيب، در تبليغات، نقش انگيزشي؛ و در زبان علمي، نقش ارجاعي اهميت بيشتري پيدا ميكنند.
اما، ديدگاه مقابل، يعني نشانهشناسي دلالت، قلمرو نشانهشناسي را به همه پديدههاي دلالتي گسترش ميدهد، و به اين ترتيب، هر چيزي را، از آنجا كه ميتواند دلالتگر و معنادار باشد، در قلمرو نشانهشناسي قرار ميدهد. در نتيجه، موضوعاتي از جمله خوراك، پوشاك، لوازم منزل، اتومبيل، و مانند آن نيز مورد مطالعه قرار ميگيرند (1: 28-36).
رولان بارت شاخصترين چهره نشانهشناسي دلالت است. يكي از مهمترين دستاوردهاي بارت طرح و بسط دو مفهوم اساسي دلالت تصريحي و دلالت ضمني است.
البته پيش از وي، لويي يلمزلف، زبانشناس دانماركي، آنها را مطرح كرده بود، اما كار او بهدليل تحليل انتزاعي و رياضيگونهاش ناشناخته مانده بود. بارت اين مفاهيم را با استفاده از مفاهيم سوسوريِ دال و مدلول توضيح ميدهد. در اين چارچوب، دلالت تصريحي به نوعي رابطه نشانهاي اشاره دارد كه مستقيمآ ميان يك دال و يك مدلول برقرار ميشود. بهطور مثال در يك كتاب علمي واژه "درخت" مركب است از دالِ /deraxt/ كه مشخصآ بر مدلولِ روشنِ مفهومِ "درخت" اشاره ميكند. اما در دلالت ضمني، ساخت نشانهاي پيچيدهتر ميشود و طي آن يك نشانه كه خود حاوي يك دال و يك مدلول است، همچون يك دال براي مدلولي ديگر عمل ميكند (76:1-80). بهطور مثال در سنت شعر فارسي واژه "نرگس" كه خود نشانهاي است مركب از يك دال /narges/ و يك مدلول (مفهوم گل نرگس)، بهعنوان يك دال بر مدلولي ديگر (چشم معشوق) دلالت ميكند. يا در يك آگهي سيگار، حضور يك مرد اسبسوار، نشانهاي است مركب از يك دال و يك مدلول، كه بر مدلولي ديگر يعني "استفاده از اين سيگار نشانه مردانگي و تنومندي است" نيز دلالت ميكند. چنانكه ميبينيم، اين نحوه تبيين دلالت ضمني ميتواند همچون فرايند نشانهپردازي پيرس، سلسله بيپاياني از نشانهها بسازد و ابزار تحليلي دقيق و كارآمدي در حوزههاي گوناگون بهويژه ادبيات و هنر، تبليغات، فرهنگ، مناسبات قدرت، ايدئولوژي، و جامعه بهدست دهد.
البته، نشانهشناسي فقط به اين دو رويكرد اصلي محدود و منحصر نميشود، بلكه رهيافتهاي گوناگوني در اين عرصه پديدار شدهاند كه از اين ميان بايد به رهيافتي اشاره كرد كه در پي اوجگيري نگره نشانهشناختي پيرس بهوجود آمد و كوشيد برمبناي آن و با بهرهگيري از هرمنوتيك، روايت ديگري از نشانهشناسي بهدست دهد. نمونه بارز اين نگرش را ميتوان در آثار اومبرتو اكو، نشانهشناس ايتاليايي، مشاهده كرد. اكو با استفاده از نظام نشانهشناسي بيپايان پيرس و جنبههاي اجتماعي انديشه سوسور، اين انديشه را مطرح ميكند كه معنا و تفسير، داراي ريشههاي بافتاري، تاريخي، و اجتماعي هستند و در جريان كاربردشان در فرايندهاي ارتباطي تغيير مييابند. در نتيجه، اكو همچون بارت معتقد است كه دلالت همه پديدههاي فرهنگي را دربرميگيرد، و نشانهشناسي را همچون علمي تعريف ميكند كه به ارتباط و نيز به خوانش و تفسير جنبههاي اجتماعي فرهنگي زندگي ميپردازد.
غير از افرادي كه از آنها سخن گفتيم، انديشمندان بسياري، از شاخههاي گوناگون تفكر، در جنبش نشانهشناختي اين سده مشاركت داشتهاند، از جمله چارلز موريس، لويي يلمزلف، لويي پرييتو، كارل بولر، اِي.جِي. گرِماس در زبانشناسي و نشانهشناسي عمومي؛ كلودلوي اشتروس در مردمشناسي؛ كريستيان متز و پير پائولو پازوليني در سينما؛ ژوليا كريستوا، تزوتان تودورف، ژرار ژنت، و يوري لوتمن در ادبيات؛ توماس سيبياك در ارتباطات جانوري؛ و يوري لوتمن در نشانهشناسي فرهنگ. كار فكري اين متفكران و بسياري ديگر، نشانهشناسي را به رشتهاي تنومند و چشمهاي زايا بدل كرده است كه تمامي معارف بشري ميتوانند از آن سيراب شوند.
مآخذ:
1) Barthes, Roland. L᾽Aventure Sémiologique. Paris: Seuil, 1985; 2) Innis, Robert E. editor. Semiotics: An Introductory Anthology. Bloomington: Indiana University Press, 1985; 3) Krampen, Martin and [et.al.], editors. Classics of Semiotics. New York: Plenum Press, 1987; 4) Larsen,S.E. "Semiotics". The Encyclopedia of Language and Linguistics. PP. 3821-3832; 5) Mounin, George. Introduction à la Sémiologie. Paris: Minuit, 1970; 6) Saussure, Ferdinand de. Cours de Linguistique Générale. edited by Tullio de Mauro. Paris: Payot, 1972.
مهران مهاجر؛ محمد نبوي
. Semiotics/Semiology
. Signs
. Interpretation
. Context
. Code
. Message
. Text
. Encoded
. Decoded
. Essay Concerning Human Understanding
. Dichotomy
. langue
. Parole
. System
. Signifiant / Signifier
. Signifié/Signified
. Signification
. Arbitrary
. Motivated
. Syntagmatic
. Paradigmatic
. Semiosis
. Object
. Trichotomy
. Icon
. Index
. Onamatopoeia
. Typology
. Structuralism
. Semiology of communication
. Semiology of signification
. Sender
. Receiver
. Contact
. Emotive
. Conative
. Referential
. Phatic
. Metalinguistic
. Poetic
. Denotation
. Connotation
. Hermeneutics
بازگشت به فهرست مقالات ن